|
خموش خوشنویسی ، موسیقی و شعر( و عشــــــــــــــــــــــــــق )
| ||
|
بگذار بنشینم در این آواز بی صدا و نغمه سر دهم از روزگاری بی رحم. باز هم روزگار عاشقی بی عشق آغاز می گردد و هر آچه در خود دارد را به سوی خیال میبرد . عاشقانه ها دیگر جای خود را به آنچه می دهند که بوی دنیایی بودن را می دهد نه جاودانگی . کجاست آن مجنون ؟ چه شد آن لیلی ؟ و سرآغاز عشق شهریار چگونه بود که ناله سر داد حالا که من افتادهام از پا چرا ؟ هنوز هم نوش داروی رستم هم بر سهرابش اثر ندارد و هنوز سهراب کشان است . هنوز بازار نیرنگ براه است که فرهاد را به عشق شیرین و شیرین را به عشق فرهاد می کشند . و هنوز روزگار بی مروت من است که دیگر می توان پول داد و عشق خرید . هچو سهراب من ندیدم گاو علف را بفهمد ولی دیدم که انسانی نقش گاو را در زندگی ایفا کند . من هر آنچه دیده ام عکس عقل است و یا شاید آدم ها عقلشان را بر عکس می گیرند و شاید هم روزگار عکس می گردد؟ من باران بسیار خورده ام اما ، بارانی بی قطره دیدهام که به جای آب ریختن طمع بر سر انسانها می ریزد . آنچه من دیده ام در شهر خیالات سهراب هم نمی یابی . من بارانی دیده ام که از زمین به آسمان می رفت و همین که می رفت مهر را از زمین کم می کرد. من عشق را دیدم که مخفیانه قصد فرار داشت و در پی آن انسانیت را دیدم که در کنار شعر فریدون سالها مرده بود . من زندگی را دیدم که در پایان زندگی طولانی سرطان گرفت و مرد . [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:45 ] [ خسرو کوچک ]
پاورچین پاورچین در حیات جاودان عشق ماندم ؛ دریغ از لحظه ای درنگ ، ماندم . ماندم به تو برسم غچ؛ماندم ته کوچه سهراب ، ماندم به دشت فریدون برسم. من می خواهم در این صبح طربناک بهاری به هر آنچه هست نرسم ، می خواهم به تو برسم . به تو ای سراپا همه خوبی . بقول فریدون " تک و تنها به تو می اندیشم " که به تو برسم . ماندم که تو را بینم ، ماندم که عیدانه یارم را بدهم . عید آمده ، عیدی به بلندای بهار ، عیدی به خنک های نسیم ، عیدی به عمق نگاه آمده است . عیدانه عشقم ، عیدانه یارم ، عیدانه آن ناز نگاه آورده ام . عید عاشقانه ات مبارک . [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 14:23 ] [ خسرو کوچک ]
در جستجوی عشق به رویا سفر کنید؛ شاید آنجا باشد. در پس کوچه شک ، در کنار سرو ، شایدم در نظر زاغ پریشان باشد. [ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ] [ 12:42 ] [ خسرو کوچک ]
![]()
پدر میرزا در سال 1212 از "اصفهان" به "تهران"
آمده و به کسب قنادی مشغول شد. از آنجا که با وجود چند فرزند دختر، هیچ پسری نداشته،
به زیارت امامرضا(ع) مشرف شده و با توسل به آن حضرت خداوند در سال 1246 ه.ق. پسری
به وی میدهد که به همین دلیل نام وی را غلامرضا نهادند .
غلامرضا در 5 سالگی به مکتب رفت پس از دو سال قادر به
خواندن قرآن به تمامی شد. میرزا در خاطراتش مینویسد که در همان سال در رؤیایی
صادقه به محضر "امیرالمؤمنین علی(ع)" شرفیاب شده و همین واقعه سیر زندگی
او را دگرگون می کند. میرزا در قطعهای به خط شکستهی خفی چنین مینویسد :
"قریب هفتسال
از سنین عمرم گذشته در دبستان به خواندن "قرآن" اشتغال داشته. شبی به
خواب، بزرگواری ارشادم نمود به تقبیل آستان شاهاولیا در دنبالش شتافتم. در گوشهی
آن جا حضرت شاه اولیا ارواح العالمین له الفدا توقف داشتند. چون نزدیکتر شدم
فرمود مشقت بیاور. علیالفور صفحه کاغذ و دواتی به حضور مبارک تقدیم نمودم. در وسط
آن صفحه لام و الف و یایی نگاشته و فرمودند از این رو بنگار. فردای آن شب در
دبیرستان معلم صورت خواب را سؤال نمود. این بنده ی حقیر ماجرا کماجرا باز گفت.
دیگر حقیر را به تحصیل خط واداشت..."
![]() میرزا
پس از آن نزد "میر سید علی تهرانی" به تعلیم خط پرداخته تا جایی که در
نه سالگی به حسنخط نامی میشود و در طول عمر نچندان بلندش آثار بسیاری را آفریده
که برخی از آنها در زمرهی آثار ملی هنری کشور ثبت شدهاند. میرزا
غلامرضا شاید تنها خوشنویسی است که هر دو خط "نستعلیق" و "شکستهنستعلیق"
را به مهارت و استادی تمام مینوشته و در هر دو نیز صاحب سبک ویژهی خود است .
[ دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ] [ 14:35 ] [ خسرو کوچک ]
![]() سلام دوستان. دارم میرم سربازی دیگه . حلالم کنید . شاید خیلی وقت نباشم و نت نیام . واسم دعا کنید که بعد از سربازی کار خوبی گیرم بیاد با مدرکی که دارم . همتون رو به خدا می سپارم و آرزوی سلامتی واستون دارم .
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 14:9 ] [ خسرو کوچک ]
![]()
چشمها را گشودم . در سرزمین خاکی آزمایش پرردگارم بودم . کودکانه می دیدم ، اما هر آنچه بود عشق می دیدم . آنچه که برای من مفهومی جز کودکی نداشت . در بازی کودکانه ام تو را در زیر سنگ ها می جستم ٍ تو را در میان خرواری از گِل و لایِ بازی ها می جستم ، تو را در پی توپ دویدن ها می جستم و تو را در میان رودها و ردخانه ها می جستم . تو را آنگونه می جستم که دز و کرخه و کارون از آغوش من رهانده شدند و امید ، در آغوش کشیدن تو بود . دریغا که این کودکانه بود ولی چه کودکانه شیرینی و تو آنقدر شیرینی بخشیدی که آبنباتی گریه مرا می خوابانید . قدری که بزرگتر شدم ، دیده ام بینا شد ولی باز تو را نیافتم و این امید سالها غم بود و رفت . در آن زمان غم عشق سر در گریبان من کرد و من کماکان در جستوجوی تو بودم . دستها بر آسمان و قلبی تکیده از مهر . در بهبوهه خیال و در آن زمان که شاید انتظار تو را یافتن نداشتم ، یافتمت . تو را یافتم " ای سراپا همه خوبی " ، تو در مقابل من بودی و سر از زمین به در کرده بودی . آری تو بودی ، همان عشق . تو را بعد از این سالها در چه سالی یافتم ، تو را در چه حالی یافتم . تو را یافتم چه تفاوت که در چه حالی و چه سالی یافتم ؟ تو ای مهر رهایی ، تو ای زنجیر خشک آشنایی ، تو ای ماه محبت تو را در سر آغاز بهاری ، تو را در سرانجام خزانی ، تو را در ماه مهر و عشق یافتم . تو را دیدم ، تو را آنگونه مست و مهوش و مدهوش ، تو را با آن پریان در تقابل یافتم . تو ای نوروز و ای عیدانه من ، تو را آنگونه می خواستم ، یافتم . تو ای زیبا ترین و ناز پنداری ترین عشق زمینی ، تو را در آسمانها جستم ولی اکنون ... . میان مهر و ماه و آسمانها ، من و تو به آسانی ، به نیکویی یک دو سال از عشق را به سر کردیم . من و تو به یاد و به رویای و خیال آسمان ، زندگی را نظر کردیم . من و تو چنان زندگی کردیم که عشق هر رومان به یک مقدار کوچک هم نکردیم از هذز ، آن یک لحظه هم گذر کردیم ؛ و این آغاز بهری دیگر است ؛ و این عیدانه عشقم و این سومین عیدی ست که فارغ از همدگر جدا و بی دوستی ها ، که عشق جاودان را از میان سنگ ها می جستیم ، نیستیم . و این سومین نوروز روز عشق ورزیدن و زندانی کردین غم عشق و غم تنهایی و سرگران بودن میان هر دومان عاشق بُودن ها ست. و این عیدانه مهر است و آن مهری که از من به دل داری ، و من گویم زبان را خوش که " عید جاودانت در کنار همدگر بودن پیروز باد " عید بر عاشقانه ترین شعر زندگانیم مبارک باد ./.
[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 23:0 ] [ خسرو کوچک ]
![]() از راه رسیده ام؛ چون بادبان قایق صیاد با یک کمی خراش و پارگی آرام کشیده می شوم .
با تو هستم ای دل نازک ، نازکی دل تو پاشش عشق را به دنبال دارد و آهنگ سفر بستن و پای نور نشستن است ؛
مگر تو نمی دانی بیزارم از نور ؟ من عاشق درون و بی چراغی ام
در های آن درون مرا ببند تا غم درون عشق را برون نیاورد .
این ها همه اشعار نغز منند و بس جز خود کسی به سراغشان نمی رود
از آن سپیده های گرم و نگونِ بخت آیا خبر ز هر کدامشان رسیده است ؟
راستی لیلا ، آن قلمهای مرا دیده ای ؟ آنها که نامشان را دو سه بار گفته ام ، خیزران ؟ در گوشه اتاق ، تنهایی مرا به نظر هایشان خریده اند با یاد دوست از همه جاها رسیده اند
یادت هست باران می آمد ؟ من و تو چنان سر به پای ماندیم که گویی زلزله است و می جهیدیم به این سو و آن سو.
عیبی ندارد ، حالا که رفتی می مانم ، می مانم با خاطرات تلخ و شیرین سر می کنم .
محمدرضا دشتی
[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 12:15 ] [ خسرو کوچک ]
![]() باران ببار ، پاک کن مرا بشویان غم فراق مرا
باران ، تو نیستی که ببینی چه می کُشد آن ، نگار مرا
باران ببار ، که بشنوی نوای مرا یکبار حس کنی ، تو حس و حال مرا
باران ، گَه نیستی کِه ببیند با شور تو آن ، حال نزا مرا ؟
باران ببار ، خرمی از تو می شود جاری خرم از تو کِی شود ، سرای مرا ؟
باران ، غمم به سر حّد خود رسید با غم چه می کِشد از ، رقص خواب مرا محمدرضا دشتی
[ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ] [ 19:19 ] [ خسرو کوچک ]
خانه ای خواهم از گل پاک سرشت از تن جنگل عشق از در باغ بهشت
خانه از درب ورودی به سلام از سر پنجره رو سوی خـــدا از سر بام به معــراج ملکوت و در ایـــــوان تماشایی جام
خانه ای خواهم از گلیم گُل و بُل از صــــدای بلبل از نمای قشنگ جُل
خانه ام خواهم پر موسیقی باشد پری از دار و درخت پر از احوال خوش و خُر باشد
خانه گل که ترکــــهای نمادینش جای پیوند هــــوای من و اوسـت جای پیوند کره خــــوردن عشــق جای آن است که پیوند خداست
خانه ام خواهم جای خطاطی باشد جای نقاشـی باشد جای پیـــــوند دو تن همه انسان و زمین باشد
خانه جای کره قالی باشد خانه جای برخورد دو خــط که نگارنده مســتی باشد که نماینده هستـی باشد
خانه ام خواهم آواز از سر و کولش بالا رود جیر نی از سر تقصیر به پایین آید در کنار دل عاشــــق از همه جیز سطحی از چــــــوب ز خامی آید
خــــــواهم بـــر ســـــر ایــــوان بنشینم استکان چای را ز دست عشق بستینم خواهم که نمایانگر هستی باشم برگی از خاطه زندگـی ام بر چینم . محمدرضا دشتی [ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 ] [ 18:12 ] [ خسرو کوچک ]
چشمها را ، دیده ها را باز شستن راهشان نیست گاه باید بست. گاه باید آن همه فِسق و فجور، گاه شاید اندکی ظلم ظلوم ، گله شاید اندکی با ناخوشی ، گاه احساس عشق آدمی ، گاه لحظه وصل رفیق .
گاه شاید دیگر ندید ؛ کاش دیگر نباشد این پدید
لحظه ظلم و خیانت لحظه گریه به دنبال رفاقت کاش دیگر نبینم ... ؟ دیگر نبینم ... . محمدرضا دشتی [ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 ] [ 15:27 ] [ خسرو کوچک ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||