تبليغاتX
خموش


خموش

خوشنویسی ، موسیقی و شعر



اين بار بعد از مدتي مي خوام يك پست متفاوت از زمينه خموش بگذارم .يك كار بسيار زيبا و با مفهوم هاي هميشگي كاريكاتوري كه من مي دونم مي پسنديد . فقط زحمت رفتن به لينك و ديدن با شماست و البته امتياز بدينننننننننننننننننننن لطفا .


لينك : http://www.shirozhan.com/?mod=cartoons&id=64



كاركاتور ، طراحي ، نقاشي ، خوشنويسي

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 12:5 توسط خسرو کوچک| |

                           هم دل به دلت دارم                          

                            هم ره به رهت دارم           

                                                                                ای رهـگذر راهم                       

                                        ای ماهیت ماهم

                               ای درد دلــت ، جـــانم                                       

                                                    ای اشک به چشمانم

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 12:43 توسط خسرو کوچک| |

دوست دارم از دل بنویسم . اولین بار است که بدون نوشتن تنها تایپ میکنم. درونم نمیدانم خالی ست و نمیدانم که پر است . مدام یاد عشق می افتم . هر لحظه از عشق نفس می زنم.تنهاییم را دوست دارم و عاشق تنهایی هایم هستم . وقت نیست! تنهاییم ناقص است . جشم به دنبال تنهایی من است . پر ارزش ترین تنهایی دنیا ه حتی لحظه ایی دو نفره نشده است. اما می بالم که تنها خودمم و بس ولی آنقدر ت و خود خواه هستم ه از خود تنها خود را دوست دارم . اصلا چه شده! نفهمیدم !! همیشه عاشق هنری هستم که در تنهایی هایم با من باشد همچو موسیقی که کار میکنم وهمچو خوش نوشتن که در حالت تعلیق است . دوستانم مرا نمی فهمند اطلا هیچ س مرا نمی فهمد و شاید اهی اوقات خودم .... ! نمی دانم . درد قریبی ست . نه درد نیست احساس قریبی ست که تنها مال من است -باز خودخواهی ای که هیچگاه به پایان نمی رسد و بویم ه حتی خودخواهی خود را نیز دوست دارم ولی احترام را سراغ دارم . هوا پس است . زمانی که دلبسته شدم دلبستگی را نیز برای تنها خود می خواستم و حال که گیر هستم زندگی جدیدم را تنها برای خود می خواهم . همه با من اما بی من اند ولی بدانید من همیشه با شما هستم ...       خسرو کوچک

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:13 توسط خسرو کوچک| |

یکی از مهمترین سازهای کهن ایران است . این واژه ی فارسی از دو بخش «بر» به چم سینه و «بت» به چم مرغابی تشکیل شده است . چرا که این ساز دارای کاسه ای بزرگ و دسته ای کوتاه است ، شبیه مرغابی است . گویند این ساز از ایران به دیگر کشورها رفته و در زبان پهلوی آن را (barbat) یا (barbut) می گفته اند . این ساز را از آنجایی که هم مانند تنبور با سر انگشت یا زخمه نواخته می شده است و هم مانند رباب با کمانه ، آن را پیوند دهنده این دو گروه از سازها می دانند .

بربت بیشتر در بزم ها نواخته می شده است و نوای آن حالتی میان اندوه و شادی است و بیشتر چنگ را همراهی می کند . نام این ساز در شاهنامه نخستین بار در پیشواز مهراب از سام و زال ، هنگامی که جهان پهلوان برای خواستگاری رودابه وارد کابل می شود :

 
به کابل رسیدند خندان و شاد سخن های دیرینه کردند یاد

همه شهر ز آوای هندی درای ز نالیدن بربت و چنگ و نای

تو گفتی دد و دام رامشگر است زمانه به آرایشی دیگر است

 
در پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران ، سالار بار رامشگری را که اجازه ی بار می خواهد ، همچنین معرفی می کند :

بگفتا که رامشگری بر در است ابا بربت و نغز و رامشگر است

ز گفتار او شاد شد شهریار   بیار است ایوان چو خرم بهار

می و بربت و نای برساختند  دل از بودنی ها بپرداختند

پرستندگان ایستاده به پای  ابا بربت و چنگ و رامش سرای

 
فردوسی پس از کشته شدن اژدها به دست بهرام گور و بازگشت به پرده سرای چنین می سراید :

 
وز آنجا بیامد به پرده سرای   می آورد و خوبان بربت سرای

 
در داستان شکایت درویش از بی چیزی نزد بهرام گور و نامه نوشتن بهرام به شنگل که از لولیان چندی گزین کند و به ایران بفرستد ، نیز چنین آمده است :

 
به نزدیک شنگل فرستاد کس چنین گفت کی شاه فریاد رس

از آن لولیان برگزین ده هزار   نر و ماده بر زخم بربت سوار

بر ایران فرستش که رامشگری   کند پیش هر کهتری بهتری

 
همچنین در آزادی قباد و آمدنش به ایران ، در جشنی که بلارش در استقبال از قباد و اردشیر و تیمار سوفزا ترتیب داد نیز بربت نواخته شد :

 
بفرمود تا خوان بیاراستند  می و رود و رامشگر خواستند

همی بود جشنی نه بر آرزوی ز تیمار پیروز آزاده خوی

همه چامه گر سوفزا را ستود به بربت همی رزم ترکان سرود

در داستان آمدن باربد به درگاه خسرو پرویز و بار ندادن سالار بار او و نا امید برگشتن از دربار سوی باغبان نیز چنین آمده :

 

چو نومید برگشت زان بارگاه ابا بربت آمد سوی باغ شاه

 

سخن سرای توس در بیان یاری رساندن باغبان به باربد برای رامشگری او در نوروز نزد خسرو پرویز چنین می سراید :

 

بر باربد شد به گفت آنک شاه همی رفت واهد بدان گشت گاه

همه جامه را باربد سبز کرد همان بربت و رود ننگ و نبرد

 

(منبع : دوهفته نامه اَمرداد)

 

امیدوارم مطالب جدید مورد استفاده باشند . خسرو کوچک

**پست بعدی شعر کردی **

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:24 توسط خسرو کوچک| |

بعد از يك مدت نسبتا طولاني كه در اينترنت سير نمي كردم ، در حال كندو كاو در مورد هنر ايراني بودم كه به نتايجي رسيدم . سعي ميكنم اين مطالب را تا جايي كه مي توانم به شما ارائه بدم . محور جديد خموش در مورد هفت هنر و ويژگي آنها و هنرمندان مربوط است . هر دو يا سه روز يك پست و هر 15 روز يك پست ويژه خواهم داشت. اميد وارم بتوانيد از اين مطالب كمال استفاده را ببريد و اگر شما اساتيد اشكال يا كاستي ايي مشاهده نموديد مرا به عنوان شاگرد حقيرتان قبول كنيد و مطلع سازيد.

باسپاس  خسروكوچك  (محمدرضا دشتي)
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:19 توسط خسرو کوچک| |

این شعر مشیری یکی از شعارهای انقلاب شوروی بوده :

 

                گفته می شد

 هر که با ما نیست با ما دشمن است

گفتم آری این سخن گفته اهریمن است

اهل معنا ، اهل دل با دشمنان دوستند

ای شما با قلب دشمن قلبتان از آهن است

نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:59 توسط خسرو کوچک| |

این شعر رو به اندازه دنیا دوست دارم . چون بهم آرامش میده و خاطراتی زیبا رو تداعی میکنه:

 

در کنام نیست سازی که باشم اهل پروازی

به سوی عالم نازی به جرم عشق باری

 

نام و نشانم شده آن گلرخ نازکشان

که به نازش همه عالم همه دل نوش کنان

 

به هوای دم صبحش به دوای سر بغضش

که سلامم دهد امشب به سلام سر عشقش

 

قسم از عاشق خامی به نوای نی ساقی

به نوازشگری من دهم امشب تو و جانی

 

به رهی چون ره لیلی به دلی چون سر میلی

به هوای رخ محبوب به دلی وسعت خیلی

 

به خیابان و سرایی به بیابان و نوایی

کهچو عارف بنشستم به دلی چون دل مایی

 

اگرم رفتی به عشقی تو برفتی ره مشقی

که دوای دل تو بر دل چون رستم و رخشی

 

همراز من نبودی آن عشق من تو بودی

چون عاشقی فریب است آن دلبری چو رودی

 

در عشق او چه کردم چون حافظم نکردم

تدبیر این رها را چون رو به او بکردم

 

عشقم به او روا بود از عشق او سوا بود

هر حیله ایی نکردم  دل غیر او جدا بود

 

در پای عشق او من هر شب به فکر خرمن

دیگر توان نبودم جز عشق او زدودن

 

هر جا که پا نهادم از خود بسی چه آدم

انکار عشق من کرد ربی کند به یادم

 

آنجا که من نشستم  تا برزند به سازم

سازی نبود یارا این تار چون سه تارم

 

تنها قلم به دادم میکرد نظر به یادم

شکرت که باز این را از من نکرد جدا هم

 

دل در تنم ندیدم چون رخ از او بدیدم

آنگه که برد ما را حقا که کس ندبدم

"محمدرضا دشتی"

"قلم" ، "ساز" ، "دل"

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 15:26 توسط خسرو کوچک| |

 دیگر نیاز عشق ، عاطفانه نیست

دیگر نیاز مشق ، شاعرانه نیست

 

دیگر بهار مضطر ، نامش بهار نیست

چون آن بهارم دیگر خزانیست

 

دیگر تو ای عشق ، عاشق نمیشوی باز

زیرا که عاشقت را ، بی عشق ، دادی به باد

 

چون عاشق است او ، دیگر نمی شود راه

بر راه او باز ، چون عاشق است او

 

آیا تو رفتی و دگر ، نامت نوشته به در ؟

آیا تو بودی آن نگار ، گه ماندی و گه رفتی به سر ؟

 

عاشق نبودی ای صنم ، ای یار من

چون رفتی و عاشق بکردی سهم من

 

ای عاشق مسکیم من ، بر زخم من مرحم بزن

چون مرحم از تو می رسد ، زخمم کمی درمان شود

 

خطی نوشتم سوی دوست

باور کند زخمم از اوست

 

زخمم چرا درمان نکرد

زخمی دگر داده به من

 

ای عاشق آزرده سر

ماندی چو تنهایی به در

 

آنگه بیا چون گفتمی

عاشق نمی مانی دگر

 

رفتی ز دستم آشنا

رحمی نکردی ب من سوا

 

آن عشق شیرین گفتمی

باشد به راه هردومان

 

چون آشنا دیدی به راه

ره را زما کردی جدا

 

گه گفتمی عاشق شدی

گه گفتمی فارغ شدی

 

از عشقهایی چو من

دنیا ندارد یاد من

 

از عشق او مجنون شدم

ره دیده را جیحون شدم

 

گفتم چو فرهادی شوم

اما نشد شیرین من

 

چون گفته ام لیلی شود

لیلی ز دامم می شود

 

اما ز هر سویی رسید

احوال او از دیگری

 

دیدم که لیلی هم نشد

این عشق من ، سودای من

 

چون گشته ام مجنون او

راهی ندادم سوی او

 

گفتم که بیژن می شوم

اما دگر یارم نشد

 

دیدم که عشقش ته رسید

بر عاشقی مشکل رسید

 

همچو کلام شهریار

ای عشق من «با ما چرا؟»

 

دیگر نباشد بر دلم

جز روی او معشوقه ام

 

اما دگر بیرون کنم

از ذهن خود عشقش دگر .

"محمدرضا دشتی"

"قلب" ، "فکر" ، "عشق"

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 14:0 توسط خسرو کوچک| |

قطعه شعری نو سرودم در وصف آن شمایل

 خدا کند بگیرم از دست او همایل

 

سالها من مسکین پی یارم بودم

سالها من و یارم پی دلدارم بودم

 

«چه غریب ماندی ای دوست

نه غمی نه غم گساری»

 

که در این هوای یاری

منم و نگین شاهی

 

منم آن گدای پایت

که جواب از تو دارم

 

به هوای تو رسیدم

به دلی مرید ، شاید

 

اگر این همای حسنت

نگری به ما کند باز

 

نکند جواب از من

به هوای دیدن تو

 

من اگر شکستم عهدی

به دل گواه دلدار

 

همه را به روی ماهت

تو همه گواه مایی

 

من اگر همه سیاهی

تو همان سفید ابری

 

من اگر هوای باران

تو همان لطیف صبحی

 

تو همان کشیده زجری

که به ما امید دادی

 

همه آن امید را من

به ثنای یار گفتم

 

که خدای من رضایت

همه کردنش به حاجت

 

به هوای روی جدش

که بگویند ، صلوات بر محمد(ص)

الهم صل علی محمد و آل محمد شبی قبل از ولادت "محمدرضا دشتی"

"ثنا" ، "یار" ، "یغما"

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:16 توسط خسرو کوچک| |

این شعر من ، گوشه ایی از شعرهای شاعران بزرگ را در بر دارد که بفهماند همه اشعار سروده شده ارتباط مستقیمی با عشق خدایی دارد :

 

می شود آری ، که نوشت

«پشت دریاها شهر یست»

 

می شود آری ، که بخوانی

«آی آدمها که بر ساحل شاد و خندانید»

 

می شود گفت : آری

می توانی برگ برگ خاطره ها

 

می توانی زیبایی استاره ها

میتوانی تو ببینی

 

تو ببینی و شروع

به نوشتن بکنی

 

تو یادت هست

«آن لحظه سرد زمستان»

 

تو یادت هست

«آری تا شقایق هست»

 

شاید که تو یادت باشد ، اما

تو به آن لحظه نمی اندیشی

 

که همین شعر بی پایه

با چه شوقی بنوشتن کرد

 

تو که میدانستی ، دل من

همیشه عاشق بود ، اما

 

تو نمی دانستی که دلم

بهمراه چشمهایم

 

«چه شبها ، چه شبها

به همراه حافظ » می گریست

 

تو همان عاشق خامی

که نمی دانستی من و تو

 

من و عشقم ، تو و عشقت

می شویم یک "ما"ی بزرگ

 

که همین استاره ها

به بزرگی نمی رسند

 

تو نمی دانی که عشق می تواند

آن بالا ها باشد

 

و تو همین هنگام

که بدانی چه کسی عشق است

 

و بدانی که خدا عشق است

و نه آن عشقی که به یک روز بند باشد

 

زیاد است و همین

می تواند عشق باشد

 

و تو این هنگام دیگر

نه عاشق خامی و نه بی پایه

"محمدرضا دشتی"

"خوشنویسی" ، " موسیقی" ، "شعر"

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:52 توسط خسرو کوچک| |


Design By : Night Skin